X
تبلیغات
رایتل
1389/01/30 ساعت 11:18 ق.ظ

مدام روبرویم رژه می رفت به دیوار که می رسید می ایستاد و زل می زد به من

اما قبل از آنکه اشک چیره شود بر چشمهای خیره اش ؛ نگاهش را

می دزدید آهی می کشید و باز هم تکرار می شد حرکت بی سرانجامش تا دیوار


صورتش کشیده بود و چشمهایش به اندازه لبخند همیشگیش ازهم فاصله داشت

اما در حال حاضر نمی خندید و گره ای که به ابروانش داده بود ، فاصله دو

چشمش را نزدیک تر نشان می داد ( شاید هم من اینگونه فکر می کردم ) ؛


از خود راضی بنظر نمی آمد ، با اینحال موهای مجعد و پر پیچ و خمش ، که

انگار در هم گره خورده را ، به شکلی که دلربایی کند اطراف صورتش پخش کرده بود ،

قد نسبتا بلندی داشت با شانه پهنی که از یک زن کمتر دیده بودم ؛


سینه بندی که می بست همیشه تنگ بود دلیل این ادعا

می تواند التهاب گوشتهای زیر بغلش باشد که به طرز فشرده ای

به بازوانش می سایید و نمی گذاشت پ.ستانهایش احساس

شهوت را بر دیگری منتقل کند (قبل از هر چیز به پ.ستانها دقت می کردم

و آن را معیاری می دیدم برای حسم نسبت به آن زن ) 


 طبق معمول لباسی سفید بر تن داشت و خودنویس نقره ای رنگی در جیب

-

(( کفشهایش

و صدای کفشهایش

و پژواک صدای کفشهایش روی موزایک ...  ))

-

روی صندلی نشسته بودم ، گیج و منگ دستهایم بسته بود از پشت ؛ زبانم

سست و سنگین شده بود و هر بار که می خواستم

حرفی بزنم به سق می چسبید و جم نمی خورد


شما درک نمی کنید وقتی دستهایتان بسته باشد و زبانتان کرخت و

پشت گرده تان هم بخارد چه دردناک است تازه دیوانه کننده میشود آب

دماغتان آرام آرام لغزیده و به  گوشهای لبتان نفوذ کرده و طعم شور و تلخی بدهد

 

گمان می برم این مکان با دیوارهای سوخته ، طبقه دوم جایی باشد که

2 سال در آن بستری بودم ؛ همیشه آرزو داشتم یک بار

سرک بکشم به آنجا یا دقیق تر بگویم به اینجا !!! اما درش قفل بود و اجازه ورود نمی دادند


از بین تمام پرسنل آن تیمارستان با دو نفر سر و کار داشتم و این حس

که دیوانگان و باقی پرسنل آنجا منتظر فرصتی هستند

که مرا از پشت خفه کنند تنهایم نمی گذاشت


دکتری که ، فردی فهمیده بود و گاهی بصورت وحشتناک خرفت می شد

و پرستاری ، مسئول تر و خشک کردن و دادن قرصهایم بود که همیشه با

لبخندی سر وقت مقرر می رسید و قرصهایی با رنگ صورتی را به خوردم می داد


این اوخر بیشتر دم خورم شده بودند ، اینگونه به نظر می رسید

متوجه شده اند ایستایی شرایط روانیم در حدی نرمال ، چشمگیر تر از قبل است


خودم هم کم و بیش پی برده بودم در شرف رهایی از دیوارهای آرامبخش

آنجا هستم بنابراین برای تسریع در این امر ، رفتارم را با دکتر معالجم مودبانه

و با پرستار مهربانانه کرده بودم ، حتی در مواقعی که دیگران

ترجیح می دادند برای هواخوری به محوطه ، حیاط بی درخت تیمارستان بروند

من از ترس سر و کله زدن با بیماران آنجا و از دست دادن کنترل و

مانند گذشته گلاویز شدن با آنها بهتر می دیدم ، رمان های عاشقانه بخوانم ،


هر چند با روحیاتم سازگار نبود اما جملات محبت آمیزش

را حفظ و طوطی وار در برخورد با پرستار از آن استفاده می کردم


هر از گاهی هم در تکمیل مجسمه ای تلاش می کردم که تا

لحظه آخر نمی دانستم قرار است چه چیزی از آب در آید ، مجسمه عجیبی که در انتها ،

دکتر آن را به اقیانوسی تشبیه کرد که شخمش زدند و

پرستار با دیدنش ، خجالت کشید و حرفی نزد !!!

 --

تا اینکه امروز ( شاید هم دیروز ) وقتی برگه ترخیص را امضا کردم

در پوست خود نمی گنجیدم و تنها آنقدر می توانستم خود را کنترل کنم ، که

دوباره برچسب دیوانگی روی پیشانی ام نزنند ، به خواست دکتر او را در آغوش کشیدم

و با دیگران ، الارقم تمام حس بدی که بهشان داشتم ، توانستم ،

خداحافظی نسبتا گرمی بکنم


وقتی خوش و بشم ، تمام شد به اتاق برگشتم تا وسایلم را جمع کنم ،

سعی کردم هر آنچه مرا به آنجا پیوند می زند با خود نبرم ،

در این میان مجسمه ای را که بدید خود ، با پیچ و تابهای بیش از حدش

در قالب ، قلبی ؛ التهاب مغز را به تصویر کشیده بودم ( یا بالعکس ) ،

چند روز پیش به پرستار دادم تا کاملا فراموش کنم ساخته ذهن من است ،


باقی لوازم را از قبیل

کتابها ؛  ساعتی که بعنوان تشویق از دکتر هدیه گرفته بودم

حتی حوله ای که خواهرم وقت آمدن به تیمارستان سیبی درونش مخفی کرده بود ،

در کشوی میز کنار تخت گذاشتم و از آنها دل کندم

 

باید می رفتم که در آستانه در ، پرستار را دیدم با لبخند همیشگی اش ،

در ظرف کوچک پلاستیکی که در دست داشت یک قرص بود به رنگ قرمز ،

تشکر کردم و قرص را با جرعه ای آب بلعیدم


وقتی چشمهایم سنگین شد پرستار به من زل زد و گفت :

بهمین سادگی قصد رفتن داری ؟ پس قرارمان چه می شود ؟

هم اکنون که روی صندلی نشسته ام ، چاره ای جز نشستن ندارم !!!

و چه سودی دارد فکر کردن ، به کتابهای عاشقانه ؛ رنگ قرصی که بلعیدم و یا پ.ستانی که تحریکم نمی کرد

 

 

پرستار ، عاشق یکی از دیوانگان شد

پرستار ، یکی از دیوانگان شد

 

-----------------

 

اضافات :

مُردم ...

      از این ماجرا

گذشت

                     سالها

کسی در بقایای

                             آنجا

یافت تندیسی دلی

                        پر پیچ تاب

شکل تو بود

                        پر التهاب

من ماندمُ

 یک ماجرا !!!

اما ...        

        اگر ...      

                چرا ؟... 

داغ کن - کلوب دات کام del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo